صبح جمعه بود . "شوان*" سر کوچه نشسته بود ، داشت "شمشال**" می زد : "جه‌ژنه‌ جه‌ژنی کوردستانه‌ جه‌ژنی نه‌ورۆزه‌ ..... ***" ، هنوز دستاش کوچکتر از این بود که بتواند کامل "شمشال" را در  دستانش بگیرد و بدون مشکل بزند.

هوا سرد بود ، ولی گرمای نفس شوان که در کالبد "شمشال" می دمید ، به قدری سوزناک بود که گویی غمی نهفته در دل دارد و خبر از سوگواری مهیبی می دهد. باران که همیشه مهربانترین مهربانان بوده ، آنروز چندان هم مهربان نبود ، آنروز باران آمد ولی بارانی نه از جنس پاکی ، نه از جنس طراوت ، نه از جنس خدا ....

بارانی آمد از جنس نفرت ، از جنس خردل و سیانید هیدروژن ، از جنس انسان مدرن ملعون ، از جنس مرگ...

باران آن روز ، جان شوان و 5000 کبوتر  سفید را به جرم بی گناهی و به بهانه دفاع از سرزمین ! و شرافت ! و ناموس!!! مردم ، گرفت .و از آن صبح  جمعه به بعد هیچگاه کوردستان نوروزش نیامد و هنوز که هنوز است شوان دارد شمشال می زند اما.....

اما این بار نه به پیشواز نوروز بلکه از "شهر خاموش من ****" می نالد .

و اما کوردستان ماند و دردی که یارای بیانش نیست . امروز هر جایی که شمشالی به صدا در می آید و هر کبوتری که بال می گشاید مرثیه ای است برای شوان و کبوتر های بوستانش " حلبچه " .

 

 

* : نام پسرانه کوردی به معنای چوپان

** : نی ، ساز چوپان

*** : سرودی کوردی با مضمون نوروز

****: اثری از استاد کیهان کلهر با همین نام در سوگ حلبچه